تبليغاتX
سلطنت کهنه

 

! شما ایرانی هستید !

گزینوفون می‌نویسد: کودکان ایرانی در مدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره می‌آموزند.  معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان به‌تمرین می‌گذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوه‌خواری و تغلب‌کاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق می‌افتد را برضد برخی از دانش‌آموزان مطرح می‌کنند و از دانش‌آموزانِ دیگر می‌خواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد می‌گیرند که به‌کسانی که اتهام ناروا به‌دیگران می‌زنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهائی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا می‌شوند و می‌کوشند که خودشان را به‌بهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی می‌آموزند که کسی‌که توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری می‌ورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا می‌شمارند، و ناشکری را درخور کیفر می‌دانند. این از آن‌رو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفه‌اش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال می‌کند؛ و کسی‌که در انجام وظیفه‌اش اهمال کند انسان بی‌شرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهائی که در این مدارس به‌کودکان داده می‌شود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین به‌کودکان می‌آموزند که چه‌گونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ به‌همین جهت، دانش‌آموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا می‌خورند، و این غذا را نیز آنها از خانه‌هایشان با خودشان می‌آورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبین‌افکنی می‌آموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی به‌کودکان و نوجوانان داده می‌شود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی می‌شوند و چیزهائی به‌آنها آموخته می‌شود که مخصوص بزرگسالان است
 افلاطون می‌نویسد: بزرگ‌زادگان ایرانی در هفت‌سالگی اسب‌سواری می‌آموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته می‌شوند. خردمندترینِ آموزگار شیوه‌های خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (به‌تعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) به‌آنها آموزش می‌دهد؛ درستکارترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که در همۀ زندگی راست‌گو و راست‌کردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوه‌های حکومت بر خویشتن را به‌آنها می‌آموزد؛ و دلیترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که دلیر و بی‌باک باشند
 هرودوت در سخن ازخصلتهای ایرانیان می‌نویسد که ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند. ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گزارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند (خیرات و صدقه می‌دهند). آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند
 هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی می‌کنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم می‌کنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را به‌خدا داد، زیرا می‌گویند که آنچه به‌خدا می‌رسد و خشنودش می‌سازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی می‌خواهند قربانی بدهند حیوان را به‌جائی که فضای باز است می‌برند، آنگا به‌درگاه خدا دعا می‌کنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا می‌کنند و خودشان را نیز یکی از اینها می‌شمارند
 زرتشت می‌گوید: پروردگارا! آنگاه که تو مردم را به‌نیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور به‌آنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغ‌آموز و راست‌آموز، یعنی هم آنکه نمی‌داند و هم آنکه می‌داند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش به‌بانگ بلند تعلیم می‌دهد و مردم را به‌سوی خویش فرامی‌خوانَد. انسان نیک‌اندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را به‌او می‌بخشد تا راه درست را برگزیند
 انسانِ‌ باخردی که خردِ اندیشه‌ورِ خویش را به‌کار می‌گیرد
با گفتار و کردارش عدالت‌خواهی و راست‌کرداری و نیک‌اندیشی را گسترش می‌دهد، پروردگارا، چنین کسی بهترین یاورِ تو است
 
کسی‌که با رهنمودگیری از خرد مینوی خویش بهترینها را از راه کلامِ آموزندۀ اندیشۀ نیک توسط زبانش و از راه کردارِ پارسایانه توسط دستهایش انجام دهد، اهورَمَزدا را که آفریدگارِ عدالت است به‌بهترین وجهی شناخته است.
 
هرکه به‌وسیلۀ اندیشه و گفتار و کردار نیک با بدی بستیزد تا بدی را از میان بردارد و بدکاران را راهنمائی کند تا از بدی دست بکشند و به‌نیکی بگرایند ارادۀ اهورَمَزدا را به‌نحو خوشنودگرانه‌ئی تحقق بخشیده است.
 
کسی که راه راستی و خوشبختی ابدی یعنی راهی که به سوی جایگاه اهورَمَزدا رهنمون باشد را در زندگیش در این جهانِ مادی به‌ما نشان دهد به‌بهترین و برترین خوشی خواهد رسید. پرودگارا! چنین کسی همچون تو پاک و آگاه و دانا است
 یک کاهن بزرگ بابلی دربارۀ کوروش بزرگ چنین نوشته است:
 در ماه نیسان در یازدهمین روز (روز 12 فروردین) که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت… کوروش به‌خاطر باشندگانِ بابل امانِ همگانی اعلان کرد.… او دستور داد دیوارِ شهر ساخته شود. خودش برای این‌کار پیش‌قدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به ساختنِ دیوار شهر کرد.… پیکره‌های خدایانِ بابل، هم زن‌خدا هم مردخدا، همه را به‌جاهای خودشان برگرداند. اینها خدایانی بودند که سالها بود از نشیمنگاهشان دور کرده شده بودند. او با این کارش آرامش و سکون را به‌خدایان برگرداند. مردمی که ضعیف شده بودند به‌دستور او دوباره جان گرفتند، زیرا پیشترها نانشان را از آنها گرفته بودند و او نانهایشان را به‌ایشان بازگرداند.… اکنون به‌همۀ مردم بابل روحیۀ نشاط و شادی داده شده است. آنها مثل زندانیانی‌اند که درهای زندانشان گشوده شده باشد. به‌کسانی‌که در اثر فشارها در محاصره بودند آزادی برگشته است. همۀ مردم از اینکه او (یعنی کوروش) شاه است خشنودند.
 کاهن بزرگ مصر دربارۀ داریوش بزرگ چنین نوشته است:
 
شاهنشاه داریوش، شاهِ همۀ کشورهای بیگانه، شاه مصر عُلیا و سُفلی وقتی در شوش بود به‌من فرمان داد که به‌مصر برگردم و تأسیسات حیات‌بخش پزشکی مصر را نوسازی کنم. … آن‌گونه که شاهنشاه فرمان داده بود مأموران شاهنشاه مرا از این‌زمین به‌آن زمین بردند تا به مصر رساندند. هرچه شاهنشاه دستور داده بود را انجام دادم. کارمندان را به‌خدمت گرفتم همه از خاندانهای سرشناس نه از مردم عادی. آنها را زیر دستِ کاردانان و استادان گماشتم تا پیشۀ پزشکی فراگیرند. فرمان شاهنشاه چنین بود که باید همه چیزهای شایسته و بایسته به‌آنها تحویل داده شود تا پیشۀ خود را به‌خوبی انجام دهند. من هرچه لازم بود و هر ابزاری که پیشترها در کتابها مقرر شده بود را در اختیار آنها گذاشتم. شاهنشاه چنین دستور داده بود، زیرا به‌فضیلت این علم واقف بود. او می‌خواست که بیماران شفا یابند. او اراده کرده بود که ذکر خدایان را جاوید سازد، معابد را آباد بدارد، جشنها و اعیاد دینی با شکوه بسیار برگزار شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت   توسط آریا  | 



 

 زن در شاهنامه 

  

 

با وجود اينكه در اين قرن زنان در كارهاى اجتماعى، فرهنگى و هنرى پا به پاى مردان در تلاشند و ثابت كرده‏اند كه مى‏توانند با مساعدت خانواده و كمك و ارشاد دول دلسوز، بازوئى از بازوان جامعه باشند هنوز ابر سياه ستم در برخى از نقاط جهان از فراز سرشان كاملا نگذشته است. معمول چنين است كه همه مردم بلند نظر ميل دارند كه از نظر بزرگان درباره زنان آگاه باشند. من اين فصل را از اين جهت، آماده كردم تا نظر فردوسى را كه از بزرگان دين و اخلاق و فرهنگ در جهان است، مردم بدانند. فردوسی از زبان شیرین همسر خسرو پرویز به زنان آینده ایران چنین پند میدهد که سه چیز برای زنان دارای ارزش بیشتری است : شرم داشته باشند – ظاهر و چهره ای آراسته داشته باشند و فرزندان نیکو بدنیا آورند و در ضمن پوشش نیک و برازنده بپوشند  :

                    ز سه چیز باشد زنان را بهی                   که باشند زیبای  گاه  مهی

                    یکی آنکه با شرم و با خواست                که جفتش بدو خانه آراستست

                    دگر  انکه  فرخ پسر  زاید  او                    ز شوی خجسته بیفزاید او

                    سه دیگر که بالا و رویش بود                   به  پوشیدگی  مویش  بود

 

فردوسی از زبان شیرین شاهزاده ارمنی ایران زمین می فرماید که او در همه جای پشت و یاور مردان و زنان دلیر بوده است و آنان را حمایت کرده است و کسی از وی تاکنون به بدی یاد نکرده است.اینچنین:

                    چنین گفت شیرین به آزادگان               که بودند در گلشن شادگان

                    چه دیدند از من شما از بدی ؟              ز تازی و کژی و نابخردی ؟

                    بسی سال بانوی ایران بدم                 به هر کار پشت دلیران بدم

 او اشاره‏اى به دختركشى اعراب در رابطه با دودمان ضحاك تازى دارد, مهراب را تازى نژاد مى‏شمردند. مهراب چون از عشق زال( پور سام) و رودابه دختر خود، آگاه مى‏شود، بر مى‏آشوبد، و با زن خود به گفتگو مى‏نشيند، و از كار دخترش خشمگين مى‏شود و چنين مى‏گويد:

                   همى گفت رودابه را رود خون                    بريزم بروى زمين خود كنون‏
                   چو آن ديد، سين دخ بر پاى جست              كمر كرد بر گرد گاهش دو دست‏
                   به پيچيد و انداخت او را ز دست                  خروشى بر آورد چون پيل مست
                   مرا گفت چون دختر آمد پديد                      ببايستمش در زمان سر بريد

                   نكشتم نرفتم به راه نيا                             كنون ساخت بر من چنين كيميا

فردوسى نظير نظر مهراب را درباره افراسياب بگونه‏اى ديگر گفته است: چون افراسياب از عشق دخترش منيژه با بيژن كه ايرانى است آگاه ميشود بر مى‏آشوبد و مى‏گويد:
 

             ز ديده به رخ خون مژگان برفت             بر آشفت و اين داستان باز گفت:
             كرا دختر آيد بجاى پسر                      به از گور داماد نايد ببر!
 

بار ديگر داستان سودابه زن كيكاوس( زن پدر سياوش) در عشق باختن به سياوش، مطرح مى‏شود. كاوس در تاريخ ايران قديم، مورد خشم مردم قرار گرفته است و فردوسى كارهاى بد او را مو به مو شرح داده است. مردى كه تاريخ، او را چنين توصيف مى‏كند درباره تهمتى كه سودابه، بر سياوش وارد مى‏كند و نظير تهمتى است كه زليخا بر حضرت يوسف وارد كرده بود، نظر مى‏دهد كه سياوش از ميان تل آتش بگذرد, اگر سالم بدر آيد او راست گفته و سودابه دروغ مى‏گويد! در اين داورى، علاقه كاوس به سياوش فرزندش از يك سو ديده ميشود، و علاقه او به سودابه زنش از سوى ديگر, فردوسى از زبان كاوس چنين مى‏گويد:
 

            چو فرزند و زن باشدم خون و مغز                   كرا پيش بيرون شود كار نغز
            بدستور فرمود تا ساروان هيون                      آرد از دشت صد كاروان‏
            هيونان به هيزم كشيدن شدند                     همه شهر ايران به ديدن شدند
            نهادند هيزم دو كوه بلند                              شمارش گذر كرد بر چون و چند
            بدور از دو فرسنگ هر كس بديد                    چنين گفت: كاين است بد را كليد
            همى خواست ديدن سر راستى                   ز كار زن آيد همه كاستى‏
            چو اين داستان سر به سر بشنوى                به آيد ترا گر به زن نگروى‏
            به گيتى بجز پارسا زن مجوى                       زن بد كنش خوارى آرد به روى‏
            زن و اژدها هر دو در خاك به                         جهان پاك از اين هر دو ناپاك به‏
 

معمولا بيت اخير را بعضى مردان مى‏خوانند اما همان مردان در آن لحظات، بيت پيشين را بدست فراموشى مى‏سپرند, شنونده هم خيال مى‏كند كه نظر فردوسى در همين بيت اخير است در صورتیکه به روشنی معلوم است که زن بد سرشت از دید فردوسی بزرگ با اژدها برابر بوده است . در اساطير شاهنامه آمده است كه فريدون سه دختر پادشاه يمن را براى سه فرزندش خواستگارى كرد. پادشاه يمن چاره‏اى نمى‏ديد اما در دل خود غرولند مى‏كرد و مى‏گفت:
 

      بدا از من، كه هرگز مبادم نشان                             كه ماده شد اين نره تخم كيان‏
      به اختر، كسى دان كه دخترش نيست                   چو دختر بود، روشن اخترش نيست‏

 

يعنى در جهان، آن پدرى ستاره‏اش سعد است كه دختر ندارد, اگر دختر دارد، ستاره‏اش نحس است! اما بهر حال از بيم قدرت فريدون، سه دختر را به سه پسر فريدون داده روانه ايران مى‏كند، و براى حفظ ظاهر، با خود چنين مى‏گويد.
 

                  چو فرزند باشد به آئين و فر                  گرامى به دل بر، چه ماده چه نر
 

يعنى فرزند كه تربيت يافته باشد پسر و دختر ندارد، هر دو برابرند. نظريه تساوى زن و مرد، نظرى قديمى و دير پا است. فردوسى نظر خود را درباره زنان از قول بهرام گور مى‏گويد:
 

             زن خوب رخ، رامش افزاى و بس                         كه زن باشد از درد، فرياد رس‏
              به زن گيرد آرام، مرد جوان                                اگر تاجدار است و گر پهلوان‏
              هم از وى بود دين يزدان بپاى                           جوان را به نيكى بود رهنماى‏

 

وی درباره پادشاهی زن در ایران مى‏گويد كه پوران، كشور را با مدارا و محبت به خلق اداره كرد، و با نام نيك، جهان را بدرود گفت:

                همى داشت پوران، جهان را به مهر                   نجست از بر خاك، باد سپهر
                چو ششماه بگذشت بر كار او                          به بد ناگهان كژه پرگار او
                به يك هفته بيمار بود و بمرد                             ابا خويشتن نام نيكى ببرد.
 

اين سبك فردوسى است كه هر جا نغمه ناسازى به زيان زنان سر ميدهند، او در جاى ديگر، آن را بسود زنان، جبران مى‏كند. مثلا وقتى كه رستم خيلى جوان بود و سوداى رزم داشت، پدرش او را اندرز داد كه اين كار براى تو زود است ولى رستم به پدر اين طور پاسخ داد:
 

               كنون گاه رزم است و آويختن                    نه هنگام ننگ است بگريختن‏
               ز افكندن شير شرزه است مرد                 همان جستن رزم و ننگ و نبرد
               زنان را از آن، نام نايد بلند                         كه پيوسته در خوردن و خفتنند!


اما چون نوبت به« فرود» فرزند سياوش مى‏رسد كه ناجوانمردانه با اقدام طوس درشتخوى، كشته شد، زنان قلعه‏اى كه فرود در آن، موضع گرفته بود براى اينكه اسير دست دشمن نشوند دست به فداكارى عجيب زدند و جان خود را فدا كردند يعنى يك يك خود را از فراز حصار قلعه بزير افكندند و جان سپردند و تسليم دشمن نشدند. فردوسى در اين باره چنين مى‏گويد:
 

           فرود سياوش بى‏كام و نام                            چو شد زين جهان نارسيده به كام‏
           بدانگه كه آمد زمانش به سر                         به گاه جوانى به سان پدر
           پرستندگان بر سر دژ شدند                           همه خويشتن بر زمين بر زدند
           همه ماهرويان او سرنگون                             ابا زيور و جامه گونه‏گون‏
           بر آن سنگ خارا ز بام حصار                          چو آمد، شدندى همه پاره پار
           همه آمدندى ز باره فرود                              چو آيد ز گردون ستاره فرود


نظير اين فداكارى را زنان و كسان همراه« شيخ شامل» در كوه‏هاى داغستان در حملات ناجوانمردانه قزاق‏هاى تزار، انجام دادند كه داستانى دراز دارد. آنان وطن پرستان قفقاز بودند كه بر اثر عياشى فتحعلى شاه و بى‏لياقتى او، جان خود را در راه سرزمين خود از دست دادند. كسى چه ميداند؟ شايد شاهنامه را خوانده بودند و از زنان قلعه، فرود، فرزند دلير سياوش، الهام و سرمشق گرفته بودند! شبيه اين زنان فداكار را تاريخ كمتر بياد دارد. چنين بود نقطه نظرهاى فردوسى درباره زنان كه از سراسر شاهنامه گرد آورده‏ام, و اين است بعدى از ابعاد شناخت انديشه‏هاى فردوسى. روانش شاد باد.
نظر خاور شناس خاور شناس مطابق معمول خود اين اشعار را كه ما از سراسر شاهنامه جمع كرديم تا نقطه نظر فردوسى را درباره زنان بدست آوريم، گردآورى نكرده، گوئى شأن خود را بالاتر از اين دانسته كه بخود زحمت بدهد و اين اسناد را يكجا گرد آورى كند. كسى كه درباره شاعرى كار مى‏كند بايد در درجه اول سخنانش مستند به اشعار آن شاعر باشد. از گلچين كردن داستان‏ها نمى‏توان نظر فردوسى را درباره زنان بدست آورد.

گردآوری از ارشام پارسی  , نویسنده محمد جعفر جعفرى‏

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت   توسط آریا  | 



 

گوشه ای از هزاران سال هنر در تاریخ ایران زمین

 

هنر در عهد هخامنشيان

 

هنر ايران از بیش از سه هزار سال پیش از ظهور دولت قدرتمند هخامنشیان در ایران پایه گذاری شده است . در عهد هخامنشيان عمدتا بر پايه ي بزرگداشت مقام پادشاهان اين سلسله استوار بوده است. هنر اين عصر تركيبي است از هنر اقوام گوناگوني كه تابع پارسيان بوده اند و هخامنشيان با بهره گيري مناسب از اين هنرهاي مختلف و ريختن كليه جلوه هاي هنري اقوام و ملل مختلف در يك قالب به هنر خود اعتلا بخشيده اند. علاوه بر بزرگداشت شاهان، اجراي مناسك و آيين زرتشتي نيز از مظاهر اصلي هنر در اين دوره است كه سبب ايجاد نوعي سمبوليسم هنري در آثار هنري هخامنشيان شده است. از ديگر جلوه هاي هنري اين دوره رواج هنر كنده كاري، حجاري، پيكر تراشي، فلزكاري، كاشي سازي و قالي بافي است . آثار برجا مانده عمق پيشرفت هنرمندان ايراني را در اين رشته هاي هنري به تصوير مي كشند. نقش برجسته هاي تخت جمشيد نيز در زمره ي گنجينه ي هنر دوره ایران هخامنشي به شمار مي روند كه هر يك مجموعه اي از تصاوير غني و نقوش دوران هخامنشي را به نمايش مي گذارند و علاوه بر آن گوياي بسياري از آداب و رسوم رايج در دربار هخامنشي اند.

در نقش برجسته هاي تخت جمشيد صحنه هايي از مراسم و مناسك رايج در پايتخت شاهان هخامنشي وجود دارد كه عموما پيكره ي پادشاه، كانون اصلي هر صحنه است. در اين كنده كاري هاي زيبا كه بر دل كوه نقش بسته دسته هاي آورندگان هدايا، صحنه بار عام پادشاه و ديگر نقوش برجسته ي مربوط به آرامگاه به نمايش گذارده شده است . اين كنده كاري كاري ها درعين حال كه همگي حكايت از تبحر و مهارت سنگ تراشان دارند هر يك گوشه اي از مراسم و وقايع سياسي مذهبي آن دوران را به نيز نمايش مي گذارند. ويژگي اين آثار بيشتر در آن است كه نشان مي دهد هنرمندان پيكر تراش روزگار هخامنشي به طور كامل در خدمت اجرا و طرح نقوش خود بوده و مجالي براي بروز تمايلات شخصي خود نداشتند و به عبارت ديگر، كاملا مطيع به شمار مي رفتند.

آثار فلزكاري نيز در اين دوره  ، برجسته و چشمگير است. اشياء فلزي هخامنشيان بيشتر از طلا، نقره و برنز ساخته مي شده است و از مهمترين آثار مكشوفه ،  ارابه ي زريني است كه چهار اسب در جلوي آن قرار دارد و دو پيكره ي آدمي بر روي نيمكت ارابه نشسته اند. نكته مهم در آثار فلزي اين عهد ، استفاده ي زياد از نقوش و پيكر حيواني در ساخت ظروف و زيور آلات است. اين نقوش را مي توان بر روي بشقاب هاي نقره اي و طلايي به صورت جنگ شير و گاو و يا دو بزكوهي مشاهده كرد.

يكي از برجسته ترين زيور آلات اين دوره دستبندهايي است كه انتهاي آنها به دو سر شير ختم مي شود و با زيور آلات كوچك و قرص مانندي به شكل سر حيوانات و پرندگان و نقوش هندسي تزئين شده است . اين آثار جملگي حاكي از آن است كه پارسيان در عهد هخامنشي به ابزارهاي زرين و سيمين و مفروغي علاقه داشته و بخشي از هنر خود را در اين راه به كار مي برده اند.

 

فرش بافي از ديگر جلوه هاي بارز هنر ايراني در زمان هخامنشيان است. اين هنر به سبب از بين رفتن اكثر فرش هاي ايران در عهده باستان چندان مورد مطالعه ي دانشمندان قرار نگرفته بود ولي در اواخر دهه 1950 ميلادي با كشف يك فرش 83/1×2 متري كه به همراه آثار نفيس ديگر در يخ هاي سيبري كشف شد جلوه اي ديگر از هنر هخامنشي را در معرض ديد بينندگان قرار داد. اين فرش در محلي به نام (پازيريك) كشف گرديد و بعدها به همين نام معروف شد. نوع بافت و ظرافت و نقش اين قالي گوياي مهارت و تبحر هنرمندان بافنده هخامنشي و نشانگر سنت ديرپاي بافت فرش ايران است كه قدمت آن را به دو هزار و پانصد سال و شايد بيشتر بازمي گرداند.

پيكرتراشي ، ديگر جلوه ي هنري دوره هخامنشي است. اين شاخه از هنر ايران باستان كه به نوعي وارث رموز تزئيني آشور ، بوده امروزه به صورت پيكره هاي زيبايي ازپادشاهان جانوراني نظير اسب ، گاو، سگ ، شير برجاي مانده است. سنگ تراشان افراد و جانوران را معمولا به صورت نيم رخ نقش مي كردند و در نمايش صحنه ها و اتفاقات تاريخي و سياسي همواره بر بزرگ جلوه دادن شاهان خود تأكيد زيادي داشته اند. در آثار باقيمانده از پيكرتراشي هاي هخامنشي قدرت تجسم بخشي ، خلاقيت هنري و دقت در انتخاب موضوع به خوبي به چشم مي خورد.

در نتيجه گيري كلي مي توان گفت هنر ايران در عصر هخامنشي به پيشرفت قابل ملاحظه اي نايل آمده است ، بدين صورت كه ايرانيان جلوه هاي مختلف هنري قديم مشرق زمين را جذب كرده و از آنها تركيبي خاص با خصوصيات اصيل ايراني ساختند. سهم هخامنشيان دراين دوره تركيب، ظرافت بخشيدن، تناسب دادن و عظمت بخشيدن به شاخه هاي مختلف هنري بود به گونه اي كه آن را به اوج عظمت و شكوه خود رساند.

 

 

هنر در عهد اشكانيان

 

از هنر اين دوره اطلاعات زيادي در دست نيست و آثار مكشوفه به دليل در دسترس نبودن معيارهاي معتبر تاريخ گذاري، كمتر راهگشا هستند با اين حال اندك آثار موجود ، حاكي از رهايي تدريجي هنر اين دوره از تأثير هنرهاي يوناني و رومي است. در دوره ي اشكانيان هنر ايران تا حدودي ملهم و متأثر از سنت هاي پيشين خود بود. با اين حال اين هنر كاملاً ايراني به شمار مي رفت و اگر چه از نظر تكنيك و موضوع تا حدي دچار انحطاط شده بود ولي صبغه ي ملي خود را حفظ كرده بود. هنرمندان اين عهد به اقتضاي زمان، كم كم آثار هنر، يوناني را كه محصول حكومت اسكندر و جانشينان او بود از خاطره ها زدودند و هنري نو و ايراني به وجود آوردند. از جلوه هاي مهم هنري اين عهد ، هنر گچبري را مي توان نام برد كه رواج بسياري داشت و نقوش آن تلفيقي از سبك يوناني و هخامنشي است. بهترين آثار هنري گچبري اين عهد بر روي ديوارهاي مكشوف در آشور، اوروك (در عراق) و كوچه خواجه (در سيستان) يافت شده است. رونق هنر گچبري بيشتر به سبب وفور گچ معدني و سهولت كار با آن بوده كه رغبت بيشتري در استفاده از اين روش تزئيني را سبب مي گشته است. در آن روزگار ملاط گچ به سهولت بر ديوار كشيده مي شد و به سرعت خود را مي گرفت و سفت مي شد لذا هنرمندان اشكاني به سرعت و سهولت مي توانستند سطح وسيعي را با نقش و نگاره هاي زنجيره اي بپوشانند. رواج اين نوع نقوش تكرار شونده را برخي مرتبط با نقوش مشابهي مي دانند كه در بافته هاي ايلياتي پارتيان چادر نشين مشاهده مي شود.

 

در دوره ي اشكاني صنايع دستي نيز ترقي كرد و اين خود عامل مهمي در تجارت و بازرگاني با بنادر سوريه و فينيقيه بود. يكي از عمده ترين كالاهاي صادراتي زمان اشكانيان، بافته هاي پارچه اي بود كه به نقش ها و تصاوير مقتبس از نقوش اساطير ايراني و يوناني مزين بود. برخي از اين پارچه ها نيز با پولك هاي نقره و نخهاي زري و نقوش زرين تزئين مي شد.

حجّـاري ها و مجسمه هاي كوچكي كه از گل ِ پخته  شكل گرفته اند و مجسمه هاي مفرغي كه از جنس عاج و به نحو ناشيانه و زمخت ساخته شده اند، نمونه هايي از آثار اين دوره محسوب مي گردند. كوزه هاي سفالين عهد اشكاني عمدتاً داراي نقش هايي بوده اند و انواع ساده و رنگي آنها داراي اهميت هنري چنداني نمي باشند.

هنر چهره پردازي اشكانيان نيز نوعي شيوه واقع نمايي را اختيار كرده و تضاد با شيوه ي آرماني يونانيان به ويژه در مسكوكات اين دوره مشهود است. به گونه اي كه در نقش روي سكه هاي اين دوره حتي به جزئيات ناچيز هم توجه شده است .        

 

هنر اشكاني ، پرتو افكن تمدن هاي همجوار خود نيز گشت و بر اقوام بدوي همسايه از اعراب جنوب خلیج فارس تا شرق و غرب و شمال قفقاز ، تا دشت هاي روسيه جنوبي و حتي چين تاثير گذاشت و حتی هنر مهرپرستان ایرانی نیز به اروپا نیز نفوذ کرد . اشكانيان به نوبه ي خود از هنر اين اقوام الهام گرفتند و شيوه ي جواهر سازي رنگارنگ و پر زرق و برق از آن زمان در ايران رايج گشت. در مجموع بايد گفت با وجود شاخصه هاي هنري مزبور به دليل آنكه سلاطين اشكاني و اطرافيان آنها توجه زيادي به امور هنري نداشتند در مدت طولاني حكومت آنان هنر ايران به پيشرفت قابل ملاحظه اي دست نيافت. آثار برجاي مانده نيز نشان مي دهد كه هنرمندان پارتي چندان در فكر ابداع و نوآوري نبودند و بيشتر به ظواهر امور علاقه نشان مي دادند. با اين حال هنر پارتي راه خود را به سوي آينده گشود و موفق شد آنچه را كه ميراث اجدادي و ملي خود محسوب مي شد احيا و به قرون بعد رهسپار سازد.

 

 

 

هنر در عهد ساسانيان

 

 هنر ايران در روزگار ساسانيان معجوني است از جلوه هاي هنر شرقي قديم و وارث تمدن هاي هخامنشي و اشكاني. در عهد ساسانيان هنر ايراني به اوج پيشرفت خود رسيد و اگر چه از جريانات خارجي همچون يونان و روم تأثير پذيرفت ولي اين هنرها را بر اساس سنن محلي تغيير داد. در اين دوره براي تزئينات كاخ ها و ابنيه ها از عوامل مختلفي چون موزائيك كاري، نقاشي روي ديوار، گچ بري و نقش برجسته استفاده مي شد كه هر يك از تجليات خاص عهد ساساني محسوب مي شدند. همچنين هنر گچ كاري و گچ بري اهميت زيادي يافت. هنرمندان آن روزگار ديوارهاي آجري و سنگي را با لايه اي از گچ مي پوشاندند و گاه آنها را تزئين  مي كردند. در بعضي مواقع نيز هنرمندان از قطعات گچ بري شده قاب مي ساختند و به تعداد زياد، قطعاتي شبيه هم به وجود مي آوردند. نقوش اين گچبري ها عبارت بودند از نقوش مختلف گياهي، حيواني، انساني و نقوش هندسي و گاه تصوير و صحنه اي از شكارگاه كه بقايايي از اين آثار باقي مانده است .

نقش برجسته هاي اين دوره نيز بسيار حائز اهميت است كه تعداد زيادي از آنها در مركز اصلي اين سلسله يعني استان فارسي واقع شده اند و برخي نيز در مناطق ديگر از جمله سلمان و طاق بستان كرمانشاه وجود دارند. بزرگترين نقش برجسته ساساني در فيروز آباد است صحنه اي از پيروزي اردشير اول را بر آخرين پادشاه اشكاني نشان مي دهد.

 

 آنچه در مورد نقش برجسته ساساني تازگي دارد بزرگي و وسعت و همچنين تعداد زياد آنها است. بسياري از اين نقش برجسته ها بر دو مضمون عمده محدود مي شوند كه هر دو نيز از دوره اردشير اول متداول شده اند، يكي اعطاي مقام شاهي از جانب يك مقام رباني است كه عمدتاً اهورامزدا را  در  بر مي گيرد و ديگر صحنه اي از پيروزي شاه بر دشمنانش. در نقش برجسته هاي طاق بستان صحنه هايي از شكار خوك وحشي نيز مشاهده مي شود. نقش برحسته هاي طاق بستان تصاوير و شواهدي گويا از نحوه زندگي و آيين هاي درباري مي باشند كه لوازم و وسايل مورد استفاده آن روزگار و حتي نوع لباس و نقش و نگارهاي پارچه و زيور آلات به دقيق ترين وجه به نمايش درآمده اند.

 

قالي بافي از ديگر جلوه هاي هنري مهم عهد ساسانيان است كه در اين دوره رواج زيادي داشته است. فرش بهارستان در كاخ تيسفون بغداد كه با نخهاي ابريشمي و  زرين و سيمين بافته و با هزاران قطعه جواهر مرصّع مي باشد نقطه عطف هنر قالي بافي آن دوره و اوجه هنر قالي بافي در ايران باستان به شمار مي رود. نقوش و قالي هاي اين دوره مملو از تصاوير انتزاعي و هندسي از گل و گياه و حيوانات و پرندگان است. از مضامين عمده اين بافته ها ، نقش باغ و صحنه هاي شكار است و ظاهراً قالي هاي باغ نما آنقدر محبوب و مورد علاقه شاهان بود كه حتي باغ ها را به تقليد از آنها آرايش مي كرده اند.

بافت پارچه هاي ابريشمي نيز در اين دوره رواج فراوان يافت و اين بيشتر از آن ناشي مي شد كه ايران بر سر راه چين (بزرگترين تهيه كننده ابريشم) و روم (بزرگترين مصرف كننده آن) قرار داشت و مسير انتقال ابريشم كه بعدها به جاده ابريشم معروف شد از ايران مي گذشت. هنر فلز كاري و ساخت لوازم تزئيني فلزي نيز در روزگار ساسانيان رونق داشت و در آثار فلزي اين دوره همچون بشقاب، جام، گلدان و زيور آلات-  نقوش مشابهي از صحنه هاي شكار، جلوس شاه، اعطاي منصب و همچون تصاوير زيبايي از پرندگان، گلها و حيات افسانه اي مشاهده مي شود. نقاشي از ديگر هنرهاي مهم اين عصر است؛ به ويژه كه ماني آن را توسعه فراواني بخشيد. طلا كاري، برنز كاري، شيشه سازي، حكاكي روي سنگ و نگين هاي نقاشي دار و سكه سازي از ديگر شاخه هاي مهم هنر ساساني مي باشند كه جملگي اوج درخشندگي هنر ايران در اين عهد را به نمايش مي گذارند. هنر ساساني در طي 400 سال حكومت شاهان اين سلسله جلوه اي از وحدت را در عين تنوع و كثرت آن پديد آورد. در اين هنر گرچه عناصر هنرهاي ديگر كشورها و حتي هنر رومي به چشم مي خورد اما هويت مستقل آن حفظ شده است. از اين روست كه مي توان انسجام و همگوني آشكاري را در تمامي آثار اين دوره مشاهده كرد.

 

منبع : پایگاه فرهنگی و تاریخی ایران www.ariarman.com

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت   توسط آریا  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo